محمد بن حسين رازي

49

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

چون بنى مخزوم اين از ابو طالب شنيدند گفتند : راست گفت خواهرزادهء ما ، برخاستند ، عبد المطلب را گفتند : اى ابو الحارث ، ما رها نكنيم كه تو او را كشى ، هر كه را مىخواهى جز از خواهرزادگان ما بكش . گفت : من نذر كرده‌ام و قرعه بر عبد اللّه بيرون آمد . از كشتن او گزير نيست . گفتند : حاشا ، اين هرگز نباشد ما دام كه در يكى از ما زندگانى باشد ، اگر ما را جملهء مال از نو و كهن فداى وى بايد كرد . پس مغيرة بن عبد اللّه بن عمرو بن مخزوم اين رجز مىگفت : شعر : يا عجبا من فعل عبد المطلب * و ذبحه ابنا كتمثال الذهب كلا و بيت اللّه مستور الحجب * ما ذبح عبد اللّه فينا باللعب يا شيب لا تعجل علينا بالعجب * تفديه بالاموال من بعد الغضب و دون ما سقى حروب يضرب * ضرب يزيل الهام من بعد العصب بكل مصقول شقيق ذى شطب * كالبرق او كالنار فى ثوب الهدب پس سادات قريش برخاستند گفتند : يا ابا الحارث ، اين عزم تو بر فرزند كشتن نه صوابست ، اگر تو فرزند را بكشى ترا بعد از او عيش خوش نباشد . درين كار صبر كن ، و پيش كاهن رو از بنى سعد ، و ما با تو پيش كاهن آييم . حال با او بگو ، تا كاهن خود چه گويد ، از آن كار كن . عبد المطلب گفت : شايد . پس عبد المطلب بيرون شد و قريش با او بيرون رفتند . و كاهنهء بنى سعد به شام بود ، و عبد المطلب اين رجز مىگفت : شعر يا رب انى فاعل لما تود * ان شئت الهمت الصواب و الرشد يا سابق الخير الى كل بلد * الى مواليك على رغم معد قد زدت فى المال و اكثرت العدد * فلا تحقق حذرى فى ذاك الولد و اجعل فداه فى الطريف و التلد پس چون به شام رسيد پيش كاهنه رفت ، حال با وى بگفت از كشتن عبد اللّه . كاهنه گفت : امروز بازگرديد تا مخبر من بيايد ، آنچه فرمايد با شما بازگويم .